اشعار شهادت امام حسن ع

اشعار شهادت امام حسن ع​


اینکه از زهر جفا جای به بستر دارد
طشتی از خون دل خویش برابر دارد

چشمهایش به در و منتظر آمدنیست
زیر لب زمزمه مادر مادر دارد

جگرش سوخته از یک غم و یک غربت نیست
داغ ارثیست که در سینه مکرر دارد

زهر تنها کس و کار دل او گشت اگر
یادگاریست که از کینه همسر درد

پیش چشمش که توانسته بروی منبر
_ رود و دست به سبّ پدرش بردارد؟!

لحظه های سفرش در بغلش می گیرد
چادری را که بوی یاس معطر دارد

آرزو داشت نمی دید در آن کوچه تنگ
مادرش روی زمین لاله پرپر دارد

گفت با گریه حسینم... تو دگر گریه مکن
که حسن میرود و سایه خواهر دارد

آه... لایوم کیوم تو که در صحرا کیست؟
جسم صدچاک تو از روی زمین بردارد

(محمد علی بیابانی)​
 

نورالدین

عضو انجمن
ازهمان روزی که گفتم یا حسین،گفتم حسن
یاحسین را یادمان دادند با جانم حسن
من نمک گیر علی و بچه های حیدرم
گفته ام هربار از این سفره نان خوردم،حسن
نیست جزاین هرکجاکه می شود روضه به پا
می دهد دم فاطمه و می زند پرچم حسن
مطمئن هستم که زهرا می شود خوشحال تر
هر زمان در روضه ی ارباب می گویم حسن
( لا فتی الا علی و لا کریم الا حسن )
یا معزالمومنین ، بخشنده ی عالم حسن
کوچه سینه زنی را باز کن که فاطمه
یا حسین می گوید و پیغمبر اکرم حسن
می کُشد ما را غم صحن و سرای مجتبا
هست بی زائر بقیع و دم بزن محکم حسن
جان فدای پیرمردِ خردسال کوچه ها
اِی به غمهای علی و فاطمه محرم حسن
مهدی شریف زاده​
 

نورالدین

عضو انجمن

شعر شهادت امام حسن​

سفره دارِ همه یِ عالمِ اِمکان حسن است

جان حسینِ بنِ علی باشد و جانان حسن است

اَیُّهَاالنّاس بدانید غلامَم آری

اَیُّهَاالنّاس بگویید که سلطان حسن است



صلحِ او بوده سبب سازِ قیامِ ارباب

کربلا با سند و مَدرک و برهان حسن است

شصت شب گریه کُنِ روضه یِ عطشان شده ایم

تا بفهمیم در این سلسله باران حسن است

بوده در کرب و بلا شاه اگر تشنه یِ آب

تن به خاک است و سری خورده به رویِ نِی تاب

با همه بی کسی و غربت و داغی که چِشید

“همسری داشت حسین بنِ علی مثلِ رباب”

قاتلِ جانِ تو شد مَحرمِ کاشانه یِ تو

خانه را بر سرِ تو مَحرمِ تو کرده خراب

سوختی در تب و زینب که سراغت آمد…

باز شد روضه یِ سنگینِ سر و بزمِ شراب

پیشِ چشمِ تو به لب چوب زند دشمنِ دین

می خورد طفلِ حرم با لگدِ کینه زمین

خبری شد اگر از تیر و تنِ تابوتم!!!

یاد کن از عَلَم و گل پسرِ اُمِّ بنین

تیرها می رسد و مشک بغل می گیرد

علقمه فاطمه را کرده عزادار و حزین

اسمِ عبّاس که آمد بویِ یاسی پیچید

داغدارِ دو عمو شد قمرِ پرده نشین

حسین ایمانی
 

آقای_مهندس

عضو انجمن

شعر برای ایام شهادت امام حسن ع​

نامت شفا بخش است ، بر هر درد تسکین است
یادت مسِّرَت بخشِ دلهایی که غمگین است

دنیا و اهلش روز و شب روزی خورت هستند
یعنی همیشه سفره ی لطفِ تو رنگین است

کافر اگر دلبسته ات شد جای حیرت نیست
عشق تو چیزی ماورای دین و آیین است

ما را بخواهی یا نخواهی ، نوکرت هستیم
جای تعجب نیست…رسم نوکری این است

با گریه از روی ضریحت بوسه می چینم
افسوس در خواب است…اما باز شیرین است

روضه نمی خوانم… فقط یک جمله می گویم
زهرا کجا‌ و دستِ نامردی که سنگین است

احسان نرگسی
 

آقای_مهندس

عضو انجمن

شعر برای شهادت امام حسن مجتبی ع​

چه کریمی که کرم خانه او معروف است
همه جا نوکر دیوانه او معروف است
نام او بردم و تا آخر عمرم مستم
درجهان باده و پیمانه او معروف است

حرم خاکی آقا که ندارد زائر
غربت گنبد ویرانه او معروف است
اولین گریه کنش حضرت زهرا باشد
گریه کنهای عزا خانه او معروف است
این حسن کیست که عالم همه دیوانه اوست
که حسین عاشق و پروانه او معروف است
زائر و سینه زنش را به برادر بخشید
به خدا دست کریمانه او معروف است

جواد قدوسی
 

آقای_مهندس

عضو انجمن

شعر با موضوع شهادت امام حسن ع​


پیش چشم قاسم و نجمه , حسن از حال رفت
در مدینه آن غریب در وطن از حال رفت

تا که شد محروم از عطر کریم اهل بیت
خاک مصر و یثرب و شام و یمن از حال رفت



روزه بود و تشنه بود و زهر جای آب خورد
عاقبت در خانه اش از ظلم زن از حال رفت

“لِعَلیٍّ و لِزهرا و حَسنْ” سوخت دلم
“انَّ فِی الجنهِ نهراً مِن لَبَنْ” از حال رفت

لخته لخته از دهانش خون درون تشت ریخت
تا که شد خونین عبا و پیرهن از حال رفت

ظاهرا در بستر اما باطنا در کوچه بود
زیر لب میگفت “مادر را نزن”, از حال رفت

لحظه ی آخر خبر داد از غریبی حسین
زینب غمدیده اش از این سخن از حال رفت

چشمهایش را که بست ام البنین از پا نشست
پس ابوفاضل یل لشکر شکن از حال رفت

پیکر بی جان او شد تیر باران و حسین
وقت در آوردن تیر از بدن از حال رفت

وای از روز حسین و آه از کرببلا ..
فاطمه در مقتل آن بی کفن از حال رفت

سید حجت بحرالعلومی
 

آقای_مهندس

عضو انجمن

شعر بلند در مورد شهادت امام حسن ع​

باید امشب بلند گریه کنیم
مثلِ زینب بلند گریه کنیم
که مرتب بلند گریه کنیم
سوخت از تب..‌. بلند گریه کنیم



گریه کن گریه گرچه تسکین است
غمِ غربت عجیب سنگین است

بر غریبی کریم , گریه کنید
پایِ دردی عظیم گریه کنید
یادِ حالی وخیم گریه کنید
بشنوید از قدیم گریه کنید

چشمها را پُر آب‌تر بکنید
حالِ ما را خراب‌تر بکنید

زهر نوشید فاطمه نالید
سبز پوشید فاطمه نالید
هرچه کوشید فاطمه نالید
خون که جوشید فاطمه نالید

روی دامان مادرش اُفتاد
روی دست برادرش اُفتاد

بی وفایی نوایِ او را بُرد
چنگی آمد عبایِ او را بُرد
نیزه‌ای رانِ پای او را بُرد
هق هقِ بی صدایِ او را بُرد

دست بر قلبِ مضطرش نزنید
پیشِ ما حرف همسرش نزنید

ظرف یکسو آب هم یکسو
طشت و قلبی کباب هم یکسو
زینب و اضطراب هم یکسو
جعده یکسو رباب هم یکسو

پیشِ قاسم مقابل پسرش
میچکد از محاسنش جگرش

بعد مادر مغیره را می‌دید
هِی مُکرر مغیره را می‌دید
رویِ منبر مغیره را می‌دید
پیش آن در مغیره را می‌دید

او که این روزها کنارش بود
زدنِ خانم افتخارش بود

یادش اُفتاد رویِ پا برخواست
از دهانش که ناسزا برخواست
دستِ نامرد بی هوا برخواست
آنچنان خورد که صدا برخواست

روضه‌ام گیرِ سنگِ دیوار است
همه تقصیرِ سنگ دیوار است

پسر ارشدش زمین اُفتاد
با تمامِ قَدَش زمین اُفتاد
بعدِ ضربِ بدش زمین اُفتاد
چقدر بد زدش زمین اُفتاد

خواست تا پا شود دوباره , نشد
بعد از آن حرف گوشواره نشد

تاب دیگر قلم ندارد حیف
وای آقا حرم ندارد حیف
نه حرم سنگ هم ندارد حیف
خادمی محترم ندارد حریف

همگی زیرِ دِینِ آقاییم
روضه خوانِ حسین آقاییم

از خودش کاست از حسینش گفت
او خودش خواست از حسینش گفت
تا که برخواست از حسینش گفت
یاد لبهاست از حسین گفت

گفت رویِ لبت ترک بخورد
بعد تو خواهرم کتک بخورد

حسن لطفی
 

آقای_مهندس

عضو انجمن

شعر های شهادت امام حسن علیه السلام​

آسمان هم نوای غربت تو
حرفی از قصّه ی فدک دارد
مقتلت واژه هایی از جنس
زخم های دل و نمک دارد



زخم های دلی که از جنس
کوچه و چادری پر از خاکند
ای غریب غروب های بقیع
خاطراتت چقدر غمناکند

سر نخ بغض های دم به دمت
خاطرات قدیمی کوچه است
کوچه ای که در آن به همّت سنگ
آینه در غروب شهر شکست

این همه رنج بس نبود آقا
که به قتل شما کمر بستند
چقدر مردمی نمک نشناس
چقدر پست و بی حیا هستند

عدّه ای با ریا و با تزویر
لشکرت را به هم زدند آقا
حمله کردند سوی خیمه یتان
خون دل خوردی ای عزیز خدا

حمله کردند سوی خیمه ولی
کسی آتش به جان خیمه نزد
شعله ها ماند تا غروب دهم
داغ عظمای کربلا بشود

عصر دلتنگی و غریبی ها
خیمه ها بود و شاخه های یاس
خیمه ها بود و آتش و غارت
دور از چشم غیرت عبّاس

خواهر بی قرار می بیند
جگر پاره پاره را در تشت
نیست روزی شبیه عاشورا
خیزران, لب, شراب, خون,سر,تشت

خواهرت در میان بزم شراب
دختران در اسارت زنجیر
ضربه ها را سه ساله می بیند
خیزران کرد خواهرت را پیر

بوسه گاه رسول را نزنید
نزن این سر , سر مسلمان است
این لبی را که می زنی با چوب
قاری آیه های قرآن است

وحید محمدی
 

موضوعات مشابه

این وسایت توسط ایکس زد ان هاستینگ میزبانی و پشتیبانی میشود.جهت خرید هاست کلیک کنید .
بالا