شعله ور گشتم و دودی به ثریا نرسید
آه این سوختگی خواست ، به تو اما نرسید
شرح تنهایی من در دل شب های دراز
به دو صد عجز به سمع تو ، نگارا نرسید
گفته بودی که به فریاد تو فردا برسم
مردم از حسرت، آن وعده فردا نرسید
چشم ، بر راه تو مخروبه هجران شد و باز
قاصدی از طرف آن بت رعنا نرسید
همچو یوسف به ته...
میان جنگل پاییز و لرزان همقدم با دل
منم با خاطراتت در سکوت این شب قاتل
نمیبارد کسی بر زخم من جز قطره باران
که این دنیا ندارد محرم رازی برای دل
خسوف بیکسی را در دل این جنگل آوردم
که پنهان سازم این اندوه را از چشم بی حاصل سرودم درد خود را با درختان خزان دیده
که برگ از شاخه ها میشد به سوی خاکها...