میان جنگل پاییز و لرزان همقدم با دل
منم با خاطراتت در سکوت این شب قاتل
نمیبارد کسی بر زخم من جز قطره باران
که این دنیا ندارد محرم رازی برای دل
خسوف بیکسی را در دل این جنگل آوردم
که پنهان سازم این اندوه را از چشم بی حاصل سرودم درد خود را با درختان خزان دیده
که برگ از شاخه ها میشد به سوی خاکها...