Featured image of post 200 نمونه دیالوگ معروف جوکر (جملات ماندگار و فلسفی)
  1. اشعار و جملات
  2. Posts
  3. 200 نمونه دیالوگ معروف جوکر (جملات ماندگار و فلسفی)

200 نمونه دیالوگ معروف جوکر (جملات ماندگار و فلسفی)

مجموعه‌ای از معروف‌ترین و ماندگارترین دیالوگ‌های جوکر در فیلم‌های شوالیه تاریکی و جوکر ۲۰۱۹؛ جملات تلخ، فلسفی، احساسی و کوتاه با ترجمه فارسی

بسم الله الرحمن الرحیم

جوکر، یکی از پیچیده‌ترین و بحث‌برانگیزترین شخصیت‌های تاریخ سینماست؛ شخصیتی که دیالوگ‌هایش سال‌ها پس از اکران فیلم‌ها، همچنان در ذهن مخاطبان می‌ماند. از «چرا این‌قدر جدی؟» هیث لجر گرفته تا خنده‌های دردناک واکین فینیکس، هر جمله‌ی جوکر دریچه‌ای است به دنیای تاریک، تلخ و گاه عمیقاً فلسفی او. او با کلماتی ساده، بنیان‌های اخلاقی و اجتماعی را به چالش می‌کشد. مجموعه پیش‌رو شامل ۲۰۰ نمونه دیالوگ معروف جوکر، در چهار دسته‌بندی مجزا (دیالوگ‌های ماندگار و فلسفی، جملات تلخ و احساسی، دیالوگ‌های کوتاه و آیکونیک، و جملات عمیق درباره‌ی جامعه و انسان) است تا با آن‌ها، این شخصیت جذاب و هولناک را بهتر بشناسید.

دیالوگ‌های ماندگار و فلسفی جوکر

باید قوانین رو بشکنی تا به حقیقت پی ببری. هیچ چیز از قوانین خطرناک‌تر نیست.
وقتی کارها طبق نقشه پیش بره، هیچ‌کس وحشت‌زده نمی‌شه؛ حتی اگه اون نقشه وحشتناک باشه.
من معتقدم هر چیزی که آدمو نکشه، صرفاً عجیب‌ترش می‌کنه.
جنون مثل جاذبه می‌مونه؛ تنها چیزی که لازم داره یه هل کوچیکه.
تو دنیای خنده‌داری زندگی می‌کنیم، موری.
می‌دونی خوبی آشوب چیه؟ اینکه منصفانه است.
وقتی نقاط ضعفت رو بپذیری، دیگه هیچ‌کس نمی‌تونه از اونا علیه خودت استفاده کنه.
می‌دونی آدما چرا نمی‌خوان واقعیت رو بشنون؟ چون می‌دونن با شنیدن واقعیت، تمام توهمات زندگیشون از بین می‌ره.
ما وقتی دست از گشتن زیر تختمون به دنبال هیولا برداشتیم، که فهمیدیم هیولا درون خود ماست.
کمدی از نظر هر فردی یه چیزه؛ همه شما تصمیم می‌گیرید چه چیزی درسته یا غلط، به همون روشی که تصمیم می‌گیرید چیزی خنده‌داره یا نه.
من یه همسر داشتم... یه روز اونا صورتشو زخمی کردن... من می‌خواستم دوباره لبخندشو ببینم.
من نقشه نمی‌کشم؛ من فقط انجام می‌دم.
اگه تو چیزی مهارت داری، هیچ‌وقت مجانی انجامش نده.
می‌بینی؟ دیوونگی همون‌طور که می‌دونی، مثل جاذبه می‌مونه؛ تنها چیزی که نیازه یه فشار کوچیکه.
تمام چیزی که واست مهمه پوله. این شهر لایق یه سطح بالاتری از جرم و جنایته و من اینو بهش می‌بخشم.
بدترین قسمت ابتلا به یه بیماری روانی اینه که مردم توقع دارن طوری رفتار کنی انگار که این بیماری رو نداری.
من قبلاً فکر می‌کردم زندگی من یه تراژدیه؛ اما حالا می‌فهمم که همش یه کمدی بوده!
امیدوارم که مرگ من بیشتر از زندگی من باعث افزایش احساسات در بین مردم بشه.
در تمام طول زندگیم من نمی‌دونستم که هستم؛ ولی وقتی فهمیدم، مردم هم شروع کردن به توجه کردن به من.
همه آدم‌ها مثل ماه هستن؛ قسمت تاریکی دارن که هیچ‌وقت به کسی نشون نمی‌دن.
من ثابت کردم بقیه هم هیچ فرقی با من ندارن؛ فقط یه روز بد کافیه تا عاقل‌ترین فرد روی زمین هم به جنون کشیده بشه.
می‌بینی، من هیولا نیستم؛ فقط از بقیه جلوترم.
چرا این‌قدر جدی؟
من معتقدم چیزی که نکشتت، عجیب‌ترت می‌کنه.
تا حالا از اثرات درمانی خنده چیزی نشنیدی؟
من نخستین هنرمند جهانم که قتل رو به یک هنر کاملاً کاربردی تبدیل کرده.
تا حالا با شیطان زیر نور ماه کمرنگ رقصیدی؟
هیچ‌وقت به ریواس (گیاه) مرد دیگری دست نزن!
اون این ابزارهای معرکه رو از کجا آورده؟
من یه ایده‌ام؛ یک وضعیت ذهنی.
آدم‌های بد، آدم‌های خوبی هستن که زخم خوردن.
وقتی با تو مثل یه جوک رفتار می‌کنن، بذار فکر کنن که خنده‌داره.
تنها به اندازه‌ای خوبن که دنیا بهشون اجازه می‌ده.
اگه قراره یه چیزی رو انجام بدی، درست انجامش بده.
من فقط به یه شوخی خنده‌دار فکر کردم.
تو نمی‌فهمی؛ این فقط بین من و اونه.
به نظرت من دلقکی هستم که بتونم یه حرکت بزرگ رو شروع کنم؟
مادرم همیشه به من می‌گفت لبخند بزنم و چهره‌ی شادی داشته باشم.
او به من گفته بود که باید یه هدف داشته باشم و اون هم اینه که باعث خنده و شادی مردم بشم.
خنده‌داره! وقتی من یه پسر بچه بودم و به مردم گفتم که می‌خوام کمدین باشم، همه به من خندیدن؛ اما حالا هیچ‌کس نمی‌خنده!
من چیزی زیادی از شما نمی‌خوام؛ شاید کمی توجه، شاید یه بغل گرم، یه پدر و شاید هم کمی محبوبیت!
آرتور فلک: تو افکار منفی هم داری؟ همه‌ی افکار من منفی هستن.
آرتور: من قبلاً فکر می‌کردم زندگی من یه تراژدیه؛ اما حالا می‌فهمم که همش یه کمدی بوده!
آرتور: مادرم همیشه به من می‌گفت لبخند بزنم و چهره‌ی شادی داشته باشم.
آرتور: به نظرت من دلقکی هستم که بتونم یه حرکت بزرگ رو شروع کنم؟
آرتور: بیشتر مردم، شخصیتشون رو پشت یه نقاب پنهان می‌کنن. همه آدم‌ها مثل ماه هستن؛ قسمت تاریکی دارن که هیچ‌وقت به کسی نشون نمی‌دن.
آرتور: خنده‌داره! وقتی من یه پسر بچه بودم و به مردم گفتم که می‌خوام کمدین باشم، همه به من خندیدن؛ اما حالا هیچ‌کس نمی‌خنده!
آرتور: امیدوارم که مرگ من بیشتر از زندگی من باعث افزایش احساسات در بین مردم بشه.
آرتور: در تمام طول زندگیم من نمی‌دونستم که هستم؛ ولی وقتی فهمیدم، مردم هم شروع کردن به توجه کردن به من.
آرتور: من فقط به یه شوخی خنده‌دار فکر کردم. تو نمی‌فهمی؛ این فقط بین من و اونه.

جملات تلخ و احساسی جوکر

بدترین قسمت ابتلا به یه بیماری روانی اینه که مردم توقع دارن طوری رفتار کنی انگار که این بیماری رو نداری.
من قبلاً فکر می‌کردم زندگی من یه تراژدیه؛ اما حالا می‌فهمم که همش یه کمدی بوده!
امیدوارم که مرگ من بیشتر از زندگی من باعث افزایش احساسات در بین مردم بشه.
در تمام طول زندگیم من نمی‌دونستم که هستم؛ ولی وقتی فهمیدم، مردم هم شروع کردن به توجه کردن به من.
من چیزی زیادی از شما نمی‌خوام؛ شاید کمی توجه، شاید یه بغل گرم، یه پدر و شاید هم کمی محبوبیت!
همه‌ی افکار من منفی هستن.
چرا این‌قدر جدی؟
من معتقدم هر چیزی که آدمو نکشه، صرفاً عجیب‌ترش می‌کنه.
می‌دونی آدما چرا نمی‌خوان واقعیت رو بشنون؟ چون می‌دونن با شنیدن واقعیت، تمام توهمات زندگیشون از بین می‌ره.
من ثابت کردم بقیه هم هیچ فرقی با من ندارن؛ فقط یه روز بد کافیه تا عاقل‌ترین فرد روی زمین هم به جنون کشیده بشه.
آرتور: تو افکار منفی هم داری؟ همه‌ی افکار من منفی هستن.
آرتور: مادرم همیشه به من می‌گفت لبخند بزنم و چهره‌ی شادی داشته باشم.
آرتور: او به من گفته بود که باید یه هدف داشته باشم و اون هم اینه که باعث خنده و شادی مردم بشم.
آرتور: خنده‌داره! وقتی من یه پسر بچه بودم و به مردم گفتم که می‌خوام کمدین باشم، همه به من خندیدن؛ اما حالا هیچ‌کس نمی‌خنده!
آرتور: من فقط به یه شوخی خنده‌دار فکر کردم. تو نمی‌فهمی؛ این فقط بین من و اونه.
آرتور: به نظرت من دلقکی هستم که بتونم یه حرکت بزرگ رو شروع کنم؟
آرتور: بیشتر مردم، شخصیتشون رو پشت یه نقاب پنهان می‌کنن. همه آدم‌ها مثل ماه هستن؛ قسمت تاریکی دارن که هیچ‌وقت به کسی نشون نمی‌دن.
جوکر: مادرم همیشه به من می‌گفت لبخند بزنم و چهره‌ی شادی داشته باشم.
جوکر: او به من گفته بود که باید یه هدف داشته باشم و اون هم اینه که باعث خنده و شادی مردم بشم.
جوکر: قبلاً فکر می‌کردم که زندگیم یه تراژدیه... ولی حالا فهمیدم که یه کمدی لعنتیه.
جوکر: من میام اینجا و تو همش یه سری سؤال تکراری می‌پرسی. هفته خوبی داشتی؟ کارت چطوره؟ افکار منفی داری؟... تنها چیزی که دارم افکار منفیه.
جوکر: اصلاً تا حالا دیدی اون بیرون چه شکلیه موری؟ تا حالا شده پاتو از این استودیو بذاری بیرون؟
جوکر: همه سر همدیگه داد می‌زنن. دیگه هیچ‌کس مؤدب و آروم نیست. هیچ‌کس خودشو جای بقیه قرار نمی‌ده.
جوکر: فکر می‌کنی آدمی مثل توماس وین، می‌تونه حتی یه ثانیه خودشو جای من بذاره؟ نه!
جوکر: اونا فکر می‌کنن ما یه مشت پسر بچه خوبیم که باید یه گوشه بشینیم و تحمل کنیم.
جوکر: اونا احتمال نمی‌دن که ما یه روز ممکنه وحشی بشیم و آشوب به پا کنیم.
جوکر: امکانش هست که وقتی خواستم بیام روی صحنه، به اسم «جوکر» معرفیم کنی؟
جوکر: امیدوارم مرگم با معنی‌تر از زندگیم باشه.
من می‌خواستم دوباره لبخندشو ببینم... پس یه چاقو گذاشتم تو دهانم و این کارو کردم... با خودم!
حالا من جنبه بامزه قضیه رو می‌بینم... حالا همیشه لبخند می‌زنم!
پدرم، یه الکلی بود، یه شیطان. و یه شب از همیشه دیوونه‌تر میشه.
چرا انقدر جدی پسرم؟ با چاقو میاد سمت من: چرا انقدر جدی پسرم؟ چاقو رو میجسبونه گوشه لبم: یه لبخند رو صورتت بذارم؟ و... چرا انقدر جدی؟
من نمی‌خوام تو رو بکشم! بدون تو من چیکار کنم؟ برگردم با اون خلافکارا سر و کله بزنم؟... نه. نه. نه... نه! تو... مکمل منی!
آرتور: من چیزی زیادی از شما نمی‌خوام؛ شاید کمی توجه، شاید یه بغل گرم، یه پدر و شاید هم کمی محبوبیت!
آرتور: تو افکار منفی هم داری؟ همه‌ی افکار من منفی هستن.
جوکر: من قبلاً فکر می‌کردم زندگی من یه تراژدیه؛ اما حالا می‌فهمم که همش یه کمدی بوده!
جوکر: امیدوارم که مرگ من بیشتر از زندگی من باعث افزایش احساسات در بین مردم بشه.
جوکر: در تمام طول زندگیم من نمی‌دونستم که هستم؛ ولی وقتی فهمیدم، مردم هم شروع کردن به توجه کردن به من.
جوکر: من چیزی زیادی از شما نمی‌خوام؛ شاید کمی توجه، شاید یه بغل گرم، یه پدر و شاید هم کمی محبوبیت!
جوکر: همه‌ی افکار من منفی هستن.
جوکر: چرا این‌قدر جدی؟
جوکر: من معتقدم هر چیزی که آدمو نکشه، صرفاً عجیب‌ترش می‌کنه.
جوکر: می‌دونی آدما چرا نمی‌خوان واقعیت رو بشنون؟ چون می‌دونن با شنیدن واقعیت، تمام توهمات زندگیشون از بین می‌ره.
جوکر: من ثابت کردم بقیه هم هیچ فرقی با من ندارن؛ فقط یه روز بد کافیه تا عاقل‌ترین فرد روی زمین هم به جنون کشیده بشه.
آرتور: تو افکار منفی هم داری؟ همه‌ی افکار من منفی هستن.
آرتور: مادرم همیشه به من می‌گفت لبخند بزنم و چهره‌ی شادی داشته باشم.
آرتور: او به من گفته بود که باید یه هدف داشته باشم و اون هم اینه که باعث خنده و شادی مردم بشم.
آرتور: خنده‌داره! وقتی من یه پسر بچه بودم و به مردم گفتم که می‌خوام کمدین باشم، همه به من خندیدن؛ اما حالا هیچ‌کس نمی‌خنده!
آرتور: من فقط به یه شوخی خنده‌دار فکر کردم. تو نمی‌فهمی؛ این فقط بین من و اونه.
آرتور: به نظرت من دلقکی هستم که بتونم یه حرکت بزرگ رو شروع کنم؟

دیالوگ معروف جوکر

دیالوگ‌های کوتاه و آیکونیک جوکر

چرا این‌قدر جدی؟
جنون مثل جاذبه می‌مونه؛ فقط یه هل کوچیک لازمه.
تو دنیای خنده‌داری زندگی می‌کنیم.
می‌دونی خوبی آشوب چیه؟ اینکه منصفانه است.
من نقشه نمی‌کشم؛ من فقط انجام می‌دم.
اگه تو چیزی مهارت داری، هیچ‌وقت مجانی انجامش نده.
می‌بینی، من هیولا نیستم؛ فقط از بقیه جلوترم.
من معتقدم چیزی که نکشتت، عجیب‌ترت می‌کنه.
تا حالا از اثرات درمانی خنده چیزی نشنیدی؟
تا حالا با شیطان زیر نور ماه کمرنگ رقصیدی؟
من یه ایده‌ام؛ یک وضعیت ذهنی.
آدم‌های بد، آدم‌های خوبی هستن که زخم خوردن.
وقتی با تو مثل یه جوک رفتار می‌کنن، بذار فکر کنن که خنده‌داره.
تنها به اندازه‌ای خوبن که دنیا بهشون اجازه می‌ده.
من فقط به یه شوخی خنده‌دار فکر کردم.
تو نمی‌فهمی؛ این فقط بین من و اونه.
به نظرت من دلقکی هستم که بتونم یه حرکت بزرگ رو شروع کنم؟
مادرم همیشه به من می‌گفت لبخند بزنم و چهره‌ی شادی داشته باشم.
او به من گفته بود که باید یه هدف داشته باشم و اون هم اینه که باعث خنده و شادی مردم بشم.
خنده‌داره! وقتی من یه پسر بچه بودم و به مردم گفتم که می‌خوام کمدین باشم، همه به من خندیدن؛ اما حالا هیچ‌کس نمی‌خنده!
من چیزی زیادی از شما نمی‌خوام؛ شاید کمی توجه، شاید یه بغل گرم، یه پدر و شاید هم کمی محبوبیت!
آرتور: تو افکار منفی هم داری؟ همه‌ی افکار من منفی هستن.
آرتور: من قبلاً فکر می‌کردم زندگی من یه تراژدیه؛ اما حالا می‌فهمم که همش یه کمدی بوده!
آرتور: مادرم همیشه به من می‌گفت لبخند بزنم و چهره‌ی شادی داشته باشم.
آرتور: به نظرت من دلقکی هستم که بتونم یه حرکت بزرگ رو شروع کنم؟
آرتور: بیشتر مردم، شخصیتشون رو پشت یه نقاب پنهان می‌کنن. همه آدم‌ها مثل ماه هستن؛ قسمت تاریکی دارن که هیچ‌وقت به کسی نشون نمی‌دن.
آرتور: خنده‌داره! وقتی من یه پسر بچه بودم و به مردم گفتم که می‌خوام کمدین باشم، همه به من خندیدن؛ اما حالا هیچ‌کس نمی‌خنده!
آرتور: امیدوارم که مرگ من بیشتر از زندگی من باعث افزایش احساسات در بین مردم بشه.
آرتور: در تمام طول زندگیم من نمی‌دونستم که هستم؛ ولی وقتی فهمیدم، مردم هم شروع کردن به توجه کردن به من.
آرتور: من فقط به یه شوخی خنده‌دار فکر کردم. تو نمی‌فهمی؛ این فقط بین من و اونه.
جوکر: چرا این‌قدر جدی؟
جوکر: من معتقدم هر چیزی که آدمو نکشه، صرفاً عجیب‌ترش می‌کنه.
جوکر: می‌دونی آدما چرا نمی‌خوان واقعیت رو بشنون؟ چون می‌دونن با شنیدن واقعیت، تمام توهمات زندگیشون از بین می‌ره.
جوکر: من ثابت کردم بقیه هم هیچ فرقی با من ندارن؛ فقط یه روز بد کافیه تا عاقل‌ترین فرد روی زمین هم به جنون کشیده بشه.
جوکر: من فقط به یه شوخی خنده‌دار فکر کردم. تو نمی‌فهمی؛ این فقط بین من و اونه.
جوکر: به نظرت من دلقکی هستم که بتونم یه حرکت بزرگ رو شروع کنم؟
جوکر: بیشتر مردم، شخصیتشون رو پشت یه نقاب پنهان می‌کنن. همه آدم‌ها مثل ماه هستن؛ قسمت تاریکی دارن که هیچ‌وقت به کسی نشون نمی‌دن.
جوکر: من چیزی زیادی از شما نمی‌خوام؛ شاید کمی توجه، شاید یه بغل گرم، یه پدر و شاید هم کمی محبوبیت!
جوکر: همه‌ی افکار من منفی هستن.
جوکر: من قبلاً فکر می‌کردم زندگی من یه تراژدیه؛ اما حالا می‌فهمم که همش یه کمدی بوده!
جوکر: امیدوارم که مرگ من بیشتر از زندگی من باعث افزایش احساسات در بین مردم بشه.
جوکر: در تمام طول زندگیم من نمی‌دونستم که هستم؛ ولی وقتی فهمیدم، مردم هم شروع کردن به توجه کردن به من.
جوکر: من فقط به یه شوخی خنده‌دار فکر کردم. تو نمی‌فهمی؛ این فقط بین من و اونه.
جوکر: به نظرت من دلقکی هستم که بتونم یه حرکت بزرگ رو شروع کنم؟
جوکر: بیشتر مردم، شخصیتشون رو پشت یه نقاب پنهان می‌کنن. همه آدم‌ها مثل ماه هستن؛ قسمت تاریکی دارن که هیچ‌وقت به کسی نشون نمی‌دن.
جوکر: من چیزی زیادی از شما نمی‌خوام؛ شاید کمی توجه، شاید یه بغل گرم، یه پدر و شاید هم کمی محبوبیت!
جوکر: همه‌ی افکار من منفی هستن.
جوکر: من قبلاً فکر می‌کردم زندگی من یه تراژدیه؛ اما حالا می‌فهمم که همش یه کمدی بوده!
جوکر: امیدوارم که مرگ من بیشتر از زندگی من باعث افزایش احساسات در بین مردم بشه.
جوکر: در تمام طول زندگیم من نمی‌دونستم که هستم؛ ولی وقتی فهمیدم، مردم هم شروع کردن به توجه کردن به من.

جملات عمیق جوکر درباره جامعه و انسان

بدترین قسمت ابتلا به یه بیماری روانی اینه که مردم توقع دارن طوری رفتار کنی انگار که این بیماری رو نداری.
می‌دونی آدما چرا نمی‌خوان واقعیت رو بشنون؟ چون می‌دونن با شنیدن واقعیت، تمام توهمات زندگیشون از بین می‌ره.
اصلاً تا حالا دیدی اون بیرون چه شکلیه موری؟ تا حالا شده پاتو از این استودیو بذاری بیرون؟ همه سر همدیگه داد می‌زنن. دیگه هیچ‌کس مؤدب و آروم نیست.
هیچ‌کس خودشو جای بقیه قرار نمی‌ده. فکر می‌کنی آدمی مثل توماس وین، می‌تونه حتی یه ثانیه خودشو جای من بذاره؟ نه!
اونا فکر می‌کنن ما یه مشت پسر بچه خوبیم که باید یه گوشه بشینیم و تحمل کنیم. اونا احتمال نمی‌دن که ما یه روز ممکنه وحشی بشیم و آشوب به پا کنیم.
من ثابت کردم بقیه هم هیچ فرقی با من ندارن؛ فقط یه روز بد کافیه تا عاقل‌ترین فرد روی زمین هم به جنون کشیده بشه.
تنها به اندازه‌ای خوبن که دنیا بهشون اجازه می‌ده.
آدم‌های بد، آدم‌های خوبی هستن که زخم خوردن.
وقتی با تو مثل یه جوک رفتار می‌کنن، بذار فکر کنن که خنده‌داره.
من چیزی زیادی از شما نمی‌خوام؛ شاید کمی توجه، شاید یه بغل گرم، یه پدر و شاید هم کمی محبوبیت!
آرتور: تو افکار منفی هم داری؟ همه‌ی افکار من منفی هستن.
آرتور: من قبلاً فکر می‌کردم زندگی من یه تراژدیه؛ اما حالا می‌فهمم که همش یه کمدی بوده!
آرتور: مادرم همیشه به من می‌گفت لبخند بزنم و چهره‌ی شادی داشته باشم.
آرتور: به نظرت من دلقکی هستم که بتونم یه حرکت بزرگ رو شروع کنم؟
آرتور: بیشتر مردم، شخصیتشون رو پشت یه نقاب پنهان می‌کنن. همه آدم‌ها مثل ماه هستن؛ قسمت تاریکی دارن که هیچ‌وقت به کسی نشون نمی‌دن.
آرتور: خنده‌داره! وقتی من یه پسر بچه بودم و به مردم گفتم که می‌خوام کمدین باشم، همه به من خندیدن؛ اما حالا هیچ‌کس نمی‌خنده!
آرتور: امیدوارم که مرگ من بیشتر از زندگی من باعث افزایش احساسات در بین مردم بشه.
آرتور: در تمام طول زندگیم من نمی‌دونستم که هستم؛ ولی وقتی فهمیدم، مردم هم شروع کردن به توجه کردن به من.
آرتور: من فقط به یه شوخی خنده‌دار فکر کردم. تو نمی‌فهمی؛ این فقط بین من و اونه.
جوکر: مادرم همیشه به من می‌گفت لبخند بزنم و چهره‌ی شادی داشته باشم.
جوکر: او به من گفته بود که باید یه هدف داشته باشم و اون هم اینه که باعث خنده و شادی مردم بشم.
جوکر: قبلاً فکر می‌کردم که زندگیم یه تراژدیه... ولی حالا فهمیدم که یه کمدی لعنتیه.
جوکر: من میام اینجا و تو همش یه سری سؤال تکراری می‌پرسی. هفته خوبی داشتی؟ کارت چطوره؟ افکار منفی داری؟... تنها چیزی که دارم افکار منفیه.
جوکر: اصلاً تا حالا دیدی اون بیرون چه شکلیه موری؟ تا حالا شده پاتو از این استودیو بذاری بیرون؟
جوکر: همه سر همدیگه داد می‌زنن. دیگه هیچ‌کس مؤدب و آروم نیست. هیچ‌کس خودشو جای بقیه قرار نمی‌ده.
جوکر: فکر می‌کنی آدمی مثل توماس وین، می‌تونه حتی یه ثانیه خودشو جای من بذاره؟ نه!
جوکر: اونا فکر می‌کنن ما یه مشت پسر بچه خوبیم که باید یه گوشه بشینیم و تحمل کنیم.
جوکر: اونا احتمال نمی‌دن که ما یه روز ممکنه وحشی بشیم و آشوب به پا کنیم.
جوکر: امکانش هست که وقتی خواستم بیام روی صحنه، به اسم «جوکر» معرفیم کنی؟
جوکر: امیدوارم مرگم با معنی‌تر از زندگیم باشه.
من می‌خواستم دوباره لبخندشو ببینم... پس یه چاقو گذاشتم تو دهانم و این کارو کردم... با خودم!
حالا من جنبه بامزه قضیه رو می‌بینم... حالا همیشه لبخند می‌زنم!
پدرم، یه الکلی بود، یه شیطان. و یه شب از همیشه دیوونه‌تر میشه.
چرا انقدر جدی پسرم؟ با چاقو میاد سمت من: چرا انقدر جدی پسرم؟ چاقو رو میجسبونه گوشه لبم: یه لبخند رو صورتت بذارم؟ و... چرا انقدر جدی؟
من نمی‌خوام تو رو بکشم! بدون تو من چیکار کنم؟ برگردم با اون خلافکارا سر و کله بزنم؟... نه. نه. نه... نه! تو... مکمل منی!
آرتور: من چیزی زیادی از شما نمی‌خوام؛ شاید کمی توجه، شاید یه بغل گرم، یه پدر و شاید هم کمی محبوبیت!
آرتور: تو افکار منفی هم داری؟ همه‌ی افکار من منفی هستن.
جوکر: من قبلاً فکر می‌کردم زندگی من یه تراژدیه؛ اما حالا می‌فهمم که همش یه کمدی بوده!
جوکر: امیدوارم که مرگ من بیشتر از زندگی من باعث افزایش احساسات در بین مردم بشه.
جوکر: در تمام طول زندگیم من نمی‌دونستم که هستم؛ ولی وقتی فهمیدم، مردم هم شروع کردن به توجه کردن به من.
جوکر: من چیزی زیادی از شما نمی‌خوام؛ شاید کمی توجه، شاید یه بغل گرم، یه پدر و شاید هم کمی محبوبیت!
جوکر: همه‌ی افکار من منفی هستن.
جوکر: چرا این‌قدر جدی؟
جوکر: من معتقدم هر چیزی که آدمو نکشه، صرفاً عجیب‌ترش می‌کنه.
جوکر: می‌دونی آدما چرا نمی‌خوان واقعیت رو بشنون؟ چون می‌دونن با شنیدن واقعیت، تمام توهمات زندگیشون از بین می‌ره.
جوکر: من ثابت کردم بقیه هم هیچ فرقی با من ندارن؛ فقط یه روز بد کافیه تا عاقل‌ترین فرد روی زمین هم به جنون کشیده بشه.
آرتور: تو افکار منفی هم داری؟ همه‌ی افکار من منفی هستن.
آرتور: مادرم همیشه به من می‌گفت لبخند بزنم و چهره‌ی شادی داشته باشم.
آرتور: او به من گفته بود که باید یه هدف داشته باشم و اون هم اینه که باعث خنده و شادی مردم بشم.
آرتور: خنده‌داره! وقتی من یه پسر بچه بودم و به مردم گفتم که می‌خوام کمدین باشم، همه به من خندیدن؛ اما حالا هیچ‌کس نمی‌خنده!